سفارش تبلیغ
صبا

هیچ و پوچ

صفحه خانگی پارسی یار درباره

قضاوت

 


حاکم دو چشم است بر قضا آدمی

کز هیچ یک نشاید دهد حاطمی

آزرده خیالم نه ازین یک نه ازین آدمی

زین انصاف و این جهل و بی خاتمی

که نداریم که کنیم یک ملاک

چو ندانیم چه وقت است زمان انتخاب

که تمامی ندارد درگیری این اتفاق

گر که چشم عقل است و خرد آدمی

بد بین نشو اندیشه کن بعد ببین

که گر میش باشی و گرگت نهند

اینان ظاهری نیک حیله می دهند

وای که بد باشی و بد بیندند

گر که چشم دل است و حس آدمی

که دیگر اگر نگیرند که دیگر قیاس ندانند

چو به دل نشینند نیک ودیگران بد

گله از چشم دلان نیست چو علل نفهمند

گله از چشم سران است که نبینند

که چون نیک را حیله به بد میدهند

کاش بدی حیله به نیک اش دهند

کین حیله نقابی است بر آن آدمی

که داند ز آخر آنچه بخواهند اش دهند

 

 


روشنی

 

چه دانی کز درون آشفته ام 

من نگفتم تو بدان ناگفته ام

 

بدین باوری کز تو خسته ام

من بعد تو در به دل بسته ام

گر عاشق بدیدی ز آن رسته ام

 

پس ز لبت ز لبانم روزه ام

من هنوز درگیر آن یک بوسه ام

هر شب مستتم بی کوزه ام

 

در گمانت به خوشان پیوسته ام

من کماکان گوشه ای بنشسته ام

بار سر بر دل خویش بشکسته ام

 

از احوالت کم و بیش شنیده ام

بسی انتظار به چیدنت گندیده ام

در عجب این عشق خندیده ام

که دام از منو خود رنجیده ام 

 

به ظاهر سرشار از کینه ام

براستی اما بر آن چیره ام

سیاه نیستم ولی هنوزم تیره ام

خطا بود تو را نارس چیده ام

 

پشیمان نیستم از کرده ام

پسی تا زمانی که زنده ام

یادی ز یادت برای گریه ام

جز این باشد من آن رِنده ام

 

هستم کنارت یا نیست شده ام

هرگز نبودی اما همیشه بوده ام

یار شبت کیست زمان خفته ام

ندانم ولی همگان تو را گفته ام

 

نامت از آن بعد بی وفا نامیده ام

تو فروغی اما من به تو تابیده ام

 


آفرینش

سرشار  ز عشقم و اینبار به اوست

اوست که آشنایم بکرد و فرارم ز اوست

من یکباره نشستم در این خاک

خاک است در آخر که همدمم اوست

گر اگر مرگ سعادت داشتم روزی

روزی باشد آن روز که هم صحبتم اوست

بهشت و فرشته نخواهم همی

همی جهنمم کافیست چو از آنه اوست

حکمت نفهمیدم چه دارد مبنا

مبنا بباشدش فقط چو آرزویم اوست

هر که سالیست نشسته است در این خلق

خلق همان ما ایم که منتظره اوست

بر درِ قسمت که دارد کلید

کلید نخواهید که در بستن کار اوست

چو بر در نشینیم و ناله کنیم فریاد

فریاد خداوندا که خدایم اوست

همانگه ز خلقت بماند عجب

عجب که من خالقم و خدایش اوست

در اگر بسته نباشد که خواهد خدا

خدا پس دگر ما ایم و فرمانبردار اوست


شاید

 

من با شما یک رنگ نبودم . شاید شما با من

هرگز در میان جمع نرویم . شاید شما با من

با گریه ام راست نگویم . شاید شما با من

شما با خندهتان دروغ بگویید . شاید من با شما

یکسان نه بود حق ما تا نجویم . شاید شما با من

نبودم گر که بودم دردم بجویید . شاید من با شما

شاید بیهوده ز احوال بپرسید . شاید من با شما

شما لب نشانده تا نپرسم . شاید شما با من

با شما مددی نجستم . شاید شما با من

من هرگز با شما یکسان نبودم . شاید شما با من


دوست

هر کسی دارد ز نزدم یک صدایی

دریغا نشنوم از قصد علت را تو دانی

آنکه خواستم نشد با من هم آغوش

همه جز ان یکی دادن به من گوش

گر ساده گیرم شوم مجنون خلقت

سخت گیرانش شدن در بند غفلت

فهمیدم که عشق باشد به دوری

تا به کی سر کنم با عشق زوری

همان دور و همان امید در گام

همان زور و همان زهری در جام

که گوید گام بردار شاید به وصالی

که گوید جام را نوش شاید به فراقی

یکباره بپرسیدم تو از جانم چه خواهی

گفت ذره ای احساس که منتی نخواهی

آه کین سوختم از این دنیا و آن خدایش

که کرد هر بنده را از یار جدایش

دلم رفت به حالش وای گفتم

همانا حال من دارد منم از خواب خفتم

حکمتی یافتم قسمتا عاشقترین است

بر من به یار عاشق همین است

نرو دنبال آن یار که داری اش دوست

برو دنبال آن یار که داردت دوست


اقشار انسان

سلام کرکسان باشد دورویی
وای بر شیر و گدایی با چه رویی
مثال یک کبوتر در فصل پرواز
با وفور صیادان جان او بسته به مویی
از آن راسو که حق خف ندارد
چرا گویند که تو داری یه بویی
یا بدان گربه سانان بی محبت
چون که با نیش به گردن میبرد طفلان به سویی
شایدم زنبور کز نیشش هراسی
سر سفره مباشد مدفوع وی افسوس گویی
وحشت از زهر و چندش از ظاهر ماری
دوایست و پوستین لباس و کبر خویی
ز آن عقرب فراری چون خیره رویست
جرات که در  تنگی نیش بر خود بشویی
کوسه ظالم که هم نوعش بدرید
ماهی یا قناعت  یا چو خرچنگان به کویی
آه از آن موری که نادم از ظریفش
خوش به حالش زندگی دارد به تویی
حال می خندی به من و گویی چه جویی
حیوان ها گزار اقشار انسان تا جوابت را بجویی


فریب

یکی گفت سلاح آر اینجا ستیز است
گفتم دلاور رسم ما تنها گریز است
انسان روا نیست فرار سقط جنین است
چه توان کرد عقیدم این چنین است
انسان را تفکر قابل به کیش است
ولی بر من نظر در کار خویش است
انسان زِ لجبازی اسیر است
لجاجت نزد من حکم امیر است
انسان را به شکار هر دم کمین است
نه شکارچی که خود روی زین است
انسان را به ندامت چه سود است
برای من پشیمانی چو دود است
انسان به خدا سوگند این سقوط است
بالکی هست معیارش بلوط است
انسان بیا خدا دنبال جیغ است
حرفش نزن مدتی از ما دریغ است
انسان بجنگ دنیا رقیب است
از ساده گی گویی بدان دنیا فریب است


شیشه

شکستِ شیشه از سنگ،شِکاف از الماس

کج گمانی که کند شیشه به این دو اِلتماس

صدایه شیشه از شیون و زاری که نیست

رازش بخواهی مَن کُنم آنی برایت مقیاس

لِذت کودک و سَرگرم به آن تیر و کمانش

مِنت شیشه به آن سنگ که کَردش الماس


وَسوَسه

وَسوسه گفتاری از کِردار ماست

و کِردار منشاء رَفتار ماست

وجود نقص از اَفکار ماست

واعظ ما ز خدا پندار ماست

وانِمود است که این مِقدار ماست

ورودِ ما هَمان اِظهار ماست

وضو ِبی نماز اِنذار ماست

وَجد و زاری توشه ی اَنبار ماست

وای گفتن از تن بیمار ماست

وقت و ساعت همان اِخطار ماست

وزن ِبارَت حاکیه اِمرار ماست

وَصفِ نامَت ناجیه اِنکار ماست

واژه ای نیک،کَمی اَقشار ماست

وَسَطی آهی زَدَن،مُردار ماست

وَصایا ِجَنین جُنبش ِزِنهار ماست

وارثِ هَر دو زمین پروردگار ماست

وَقف کردن حُکم ِ یک ایثار ماست

وَضع کردن،زَهی اِنتِظار ماست

وانگهی آدم بهِ از جاندار ماست

وجدان ِدرون پرده ی اَسرار ماست

وصول ِاُنس دادن از،حضار ماست

واردِ یک مُنحَنی تابع ِبُردار ماست

واجدِ عاشِق شُدَن بیگار ماست

واجبِ حَق گفتنم بیدار ماست

وُسعَتِ ذِهن،گوشه ی بیکار ماست

واقِف هَستیم مادّیات،عامِل ِاِنحصار ماست

واضِح است کوری ِچشم،باعِثِ اِنفِجار ماست


رضاست نامم

بو سه ی عشق مانده در نگاهم
تا به کی رو بر نمی گردانه ماهم
افسوس به این احساس پاکم
که آلوده شد از نفرت یارم
تا زمان مرگ با این عشق بمانم
شاید که رسی روزی به دادم
تا توانستی بد کردی به حالم
از این بدتر کنی گِله ندارم
چرا بینم تو را هر شب به خوابم؟
تو ندانی! دوستت دارم جوابم
چه شد آخر من اینگونه به دامم
کاش کور بودم نمی دادم دلم را به نگاهم
در نبودت زندگی سَر شد ز ماتم
با خیالت زنده ام گرنه به بادم
دیوانه شدم در پی راه نجاتم
چند سالیست توهم کرده احاطم
فکرت چو خوره افتاده به جونم
مرا باش در این قلب سیَه دنبال نورم
نکنم مهرت گدایی ، حتی به زورم
روزی تو فریادم کنی آن موقع دورم
در هیچ زن نِشانی زان پَری اَم ندیدم
یا تو بی نشانی یا بنده بی نویدم
بگزار همه بدانند عاشقم رضاست نامم
زیرا که همچو طوقی نشستی رویِ بامم